آموزشی  

ترجمه ، تالیف ، گردآوری یادداشت های دیگران

زندگی نامه شهید حاج میرزاعلی رستمخانی فرمانده تیپ یکم لشگر 31 عاشورا

بسم الله الرحمن الرحیم

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظروما بدلوا تبدیلا.

(برخی از مومنان بزرگ مردانی هستند که به عهدی که با خدا بستند کاملا وفا کردند « تا به راه خدا شهید شدند »وبرخی به انتظار فیض شهادت مقاومت کرده ، هیچ عهد خود را تغییر ندادند .      آیه 23 سوره احزاب)

 

علی آباد روستای کوچکی است در دل دامنه های سر سبز  از توابع شهرستان زنجان ، روستایی که مردمان آن مشغول کشاورزی بوده و با دست رنج خود زندگی پاک و ساده ای را برای خود به پا کرده اند .

در سال 1332 هجری شمسی نوزادی در این دیار چشم به جهان می گشاید . شیخ منطقه به پاس عدالت و شجاعت علی(ع)  در گوش او نام میرزاعلی (علی)را می خواند . او اولین فرزند خانواده  بود. علی در سنین خردسالی الفبای عربی  وروخوانی قران را از پدرش می آموزد و برای یادگیری تجوید قران به مکتب خانه روستا می رود .  چندین سال به پدرش در کشاورزی کمک می کند . اما دست از مطالعه برنمی دارد. تا زمانی که در روستا مدرسه ای ایجاد می شود .با کمک پدر و مادر ش به مدرسه می رود و مقطع ابتدایی را با علاقه شدیدی که به آموختن داشت در آنجا به اتمام می رساند . با علاقه وافری که به آموختن داشت خیلی زود با معلمان خود صمیمی می شود و در وقت های آزاد در کنار دروس روزانه به مطالعه کتاب های مذهبی می پردازد .  چون معلمانش اورا علاقمند می بینند کتاب های مذهبی و اجتماعی دیگری را به او معرفی می کنند و چون خود نیز دل خوشی از رژیم پهلوی نداشتند او را با افکار  و نوشته های مردانی مثل دکتر مطهری و دکترعلی شریعتی آشنا می سازند. او از همان دوران نوجوانی به انجام فرایض دینی می پردازد  و با مجالس مذهبی انس می گیرد و در برابر آفریدگارش خاضع وبرای پدر و مادرش فرزندی مطیع و فرمان بردار ، برای دوستانش رفیق شفیق می باشد . او  دیگر به سنین جوانی رسیده بود. و در همین زمان مرحله دیگری از زندگی را شروع می کند و با یک مراسم ساده و پاک  زندگی مشترکی را  باهمسرش آغاز می کند . پس از مدتی بر حسب قانون به خدمت سربازی فرا خونده می شود . در شیراز در گروه چتربازان نیروی هوایی قرار می گیرد . او در سربازی نیز بسیار علاقمند به فراگیری فنون نظامی بود اما به دلیل مذهبی بودنش همانند دیگر هم فکرانش در این مقطع از زندگی خود  سختی فراوان می کشد .او می گفت " ما  در انجام فرایض دینی دچار مشکل بودیم و در پادگان به کسانی که روزه می گرفتند غذایی برای سحری نمی دادند و تمرینات سخت روزمره را با شدت بیشتری اجرا می کردند. و اکثر افسران و درجه داران به خاطر این موضوع با ما ها رفتار بسیار بدی داشتند ."   او فردی اجتماعی و دلسوز بود . و دوست داشت به افراد ناتوان کمک کند . و هر زمانی که به محل زندگی خود بر می گشت ، به سراغ سالمندان روستا می رفت و در قدر و توان خود به آن ها کمک می کرد .   پس از اتمام خدمت سربازی  او برای کار به زنجان می آید و مدتی را به کار مشغول می شود و در همین زمان نیز باتوجه به شناخت بیشتری که از رژیم پهلوی پیدا کرده بود . در جلسات سخنرانان مذهبی شهر شرکت می کند . و بالاخره با آغاز نخستین حرکت های مردمی علیه رژیم پهلوی به رهبری امام خمینی  با آگاهی هایی که در نتیجه مطالعه و شرکت در جلسات سخنرانی کسب کرده بود به صف مخالفین رژیم پهلوی می پیوندد و به طور فعال در راهپیمایی ها مشارکت می کند . و به صورت فعال و جدی در مساجد و دیگر پایگاه های مردمی شروع به فعالیت می نماید . تا اینکه با تشکیل سپاه او در تاریخ 3/4/1358 به عنوان یک عضو عادی وارد این نهاد انقلابی می شود و با آغاز غائله کردستان ، به این منطقه اعزام می شود . و

 باتو جه به چابکی و قدرت تصمیم گیریش او ابتدا  به عنوان فرمانده دسته و سپس گروهان در  کردستان  در مناطقی چون بانه ، جوانرود و پاوه با منافقین ستیز می کند . پس از اتمام ماموریت خود او بعنوان فرمانده سپاه قیدار  انتخاب و به محل اعزام می شود . او در همین زمان نیز کمک به نیازمندان را فراموش نمی کند . مادر ش در همین رابطه می گوید " زمانی که فرصتی پیدا می کرد به روستا می رفت و با بردن هدایایی برای سالمندان  دیدار خود را تجدید می کرد و در شهر نیز اگر کسی را ناتوان می دید هر آنچه در توانش بود به آن ها کمک می کرد و همیشه سفارش می کرد که ما باید از برادران و خواهران دینی خود حمایت کنیم . "

او در جلسات مناظره با مخالفین  حضور فعال داشت و همیشه در صدد هدایت و راهنمایی آنها بود و در خیلی مواقع با دعوت آن ها به منزل و یا حضور در منازل  آن ها این افراد را با افکار انقلابیونی مثل شهید مطهری آشنا می ساخت و گوش کردن به نوارسخنرانی آن ها را توصیه می کرد . با شروع جنگ ایران وعراق در مهر ماه 1359 او  بلا فاصله به منطقه جنوب اعزام می شود . و در منطقه دارخوئین به همراه دیگر همرزمانش به ستیز با دشمن می پردازد و در این زمان از ناحیه شکم با ترکش خمپاره زخمی می شود و به بیمارستان ایران مهر تهران انتقال می یابد و بعد از دوماه بستری مجددا به منطقه عملیاتی بر می گردد و قبل از شروع  عملیات ثامن الا ئمه در شمال آبادان  ابتدا به عنوان جانشین فرمانده گردانی که ترکیبی از نیرو های ارتش و سپاه بود و فرماندهی آن را یکی از برادران ارتشی بر عهده داشت ، انتخاب می شود و با شروع عملیات فرماندهی گردان را به عهده می گیرد . و  در موفقیت های چشم گیر این عملیات نقش عمده ای ایفا می کند .

او  در اکثر عملیات ها مشارکت داشت  . و به دلیل نیاز به حضور او در جبهه ، به ندرت در کنار خانواده خود حضور پیدا می کند . او در عملیات طریق القدس به عنوان فرمانده گردان و در عملیات فتح المبین به عنوان فرمانده محور حضور موثر دارد و در عملیات  بیت المقدس فرماندهی یکی از تیپ های لشگر 17علی ابن ابی طالب را در کنار سردار شهید مهدی زین الدین به عهده می گیرد . در عملیات رمضان  او با نیروهای تحت فرماندهی خود کانال ماهی را که تا نزدیکی های بصره ادامه دارد، پشت سر می گذارد . و در عملیات محرم  نیز در کنار دیگر هم رزمانش در مراحل سه گانه عملیات  شجاعت های زیادی از خود نشان می دهد . در عملیات خیبر  مورخ 3/12/61 برای تصرف و تامین جزایر مجنون وبخشی از هورالهویزه  با نیرو های تحت فرماندهی خود به دشمن یورش می برد . و در همان زمان  پس از اتمام عملیات در هنگام پاکسازی منطقه زخمی و به پشت جبهه انتقال می یابد . ولی عشق به جبهه و ستیز با دشمنان دین و میهن  او را راحت نمی گذارد و پس از مدتی کوتاه به پیش هم رزمانش برمی گردد . یکبار نیز او از طرف لشگر علی ابن ابی طالب به سفر معنوی حج می رود تا دوباره  بامعبود یکتای خود عهد وپیمان ببندد که برای همیشه در راه او وبرای خدمت به مردم و حراست از دین و قرآن و خاک پاک وطن خود  قدم بردارد . او در هر زمانی از زندگی خویش  به یاد و احترام شهیدان همرزمش می باشد و خانواده آنها را فراموش نمی کند . او با برادرانش بسیار صمیمی بود . یکی از برادرانش می گوید :

 " روزی به اتفاق هم قصد زیارت مزار شهدارا کردیم  همینطور که در مسیر حرکت خود دست همدیگر را گرفته بودیم  و می رفتیم یک لحظه دیدم او سریع دست خود را  از دستم کشید و من دلیل این حرکت را در آن لحظه ندانستم پس از چند لحظه با یکی از آشنایان خود سلام و احوال پرسی کردیم او برادر دو شهید بود ، وقتی مجددا شروع به حرکت کردیم او گفت اگر  او ما را در این حال می دید  حتما  به یاد برادران شهیدش می افتاد و ناراحت می شد. " آری او در همه حال حتی در ریزترین مسائل مواظب اعمال و حرکات خود بود . او همیشه برادران خود را به کسب علم ودانش تشویق می کرد و برای آنها از محسنات  و استفاده های علم روز در جنگ صحبت می کرد . او خود نیز مطالعه را از یاد نبرد و در هر لحظه ایی که فرصت پیدا می کرد از کتاب های استادانی چون  مرتضی مطهری و جعفر سبحانی و دیگر اساتید  استفاده می کرد . علاوه بر آن بر مطالعه دستورات قرآنی و کتاب نهج البلاغه  اصرار می ورزید . و در زمان های کوتاهی که تصافی در زنجان حضور داشت در اکثر شبهای ماه مبارک رمضان جوانان را در مسجد محل جمع می کرد و برای آنها از  سخنان گهر بار امام خمینی و کتابهای استاد مطهری همچون مسئله حجاب و حماسه حسینی  می خواند . و از جبهه و جنگ و شجاعت های شهیدان سخن می راند .  او همیشه به مادر و همسرش سفارش می کرد که " اگر زمانی خبر شهادت مرا  به شما آوردند گریه نکنید. " و خود او  نیز به غیر از مجالس عزای حسینی کمتر گریه می کرد .  برادرش ادریس می گوید: "  یکبار که او به دلیل زخمی بودنش به بهداری سپاه زنجان منتقل شده بود و به بچه های سپاه گفته بود که به هیچ وجه به خانواده من اطلاع ندهید . اما من  توسط یکی از دوستان مطلع شدم و به پیش اورفتم و وقتی از او علت را پرسیدم  او در جواب گفت من هر چه سریعتر بایدبرگردم به منطقه و به همین خاطر نمی خواستم کسی متوجه شود . در همان لحظه صدای زنگ تلفن به صدا درآمد و شهید حاج میرزاعلی گوشی را برداشت . من از چهره او فهمیدم که اتفاق بسیار ناگواری افتاده است  او وقتی گوشی را گذاشت با صدای بلند گریه کرد برای من که کمتر گریه او را با صدای بلند شنیده بودم بسیار عجیب بود وقتی پرسیدم ، گفت من باید بروم ،مهدی زین الدین شهید شده است . "   او مدتی را نیز در کنار سردار شهید احمدکاظمی در لشکر نجف حضور داشت  و در زمانی که مقرر شده بود تمام نیروهای زنجان در لشگر 31 عاشورا مستقر شوند ، شهید احمد کاظمی به دلیل توانمندی هایی که از او دیده بود ، مدتی با رفتن او موافقت نمی کرد. او  در اکثر عملیات ها مشارکت داشت  . و به دلیل نیاز به حضور او در جبهه ، به ندرت در کنار خانواده خود حضور پیدا می کرد . او در عملیات  محمد رسول الله و خاتم النبیین  در سال 1360 به عنوان فرمانده محور  و  فرمانه تیپ  و در عملیات های فتح المبین  ، بیت المقدس ، رمضان ، محرم ، والفجر مقدماتی ، و والفجر چهار ، خیبر و در عملیات بدر به عنوان فرمانده تیپ  پا به پای دیگر همرزمانش  با دشمن دین و میهن ستیز می کرد .  و بالاخره در عملیات بدر او در کنار دیگر سرداران رشید اسلام همچون مهدی باکری به عنوان فرمانده تیپ یکم لشگر 31عاشورا وارد عمل می شود .  برادرش ادریس می گوید : " یکی از روز های قبل از عملیات  بدر بود او اتفاقی یکی دو روز به زنجان آمده بود . در یک شب  او  یک دستگاه ضبط صوت و دو نوار کاست در دستش گرفت و کلید  مغازه خیاطی برادرم  فریدون  را گرفته و از منزل بیرون رفت و من نیز که همیشه با او بودم  به همراه او رفتم  اما او به من اصرار کرد که این بار می خواهد تنها باشد . گوئی از من  چیزی را می خواهد مخفی کند . وقتی پرسیدم او به من جواب داد نوار آقا ی محسن رضائی را می خواهم گوش کنم . اما من اصرار کردم که باشم ، ولی او مقاومت کرد . و من بعدا فهمیدم که این طور نبود . و بعدا فهمیدم که آن دو نوار را که وصیت های خودش بود به همسرش داده بود و از او قول گرفته بود که بعد از شهادتش آن ها را به من بدهند . گوئی کسی این بار به او گفته بود که در عملیات بعدی شهید خواهد شد . "  آری این چنین است  رادمردانی که برای خدا و در راه اسلام و دین خود  با این که می دانند جان آنها در خطر است اما  آن را در دستان خود گرفته و بر سر خصم می کوبند . تا اسلام زنده بماند و راه قران پاینده و هموار .

در همان روز ها بود که این ندا به مادر شهید نیز آمده بود . او میگوید :

" یک روز بر سر نماز  بودم و وقتی که مشغول ذکر تشهد و سلام بودم  یکدفعه در کنار سجاده نمازم  جنازه کفن شده میرزاعلی را دیدم  و قتی دو باره با دقت نگاه کردم جنازه محو شده بود . و موضوع را با شیخ محل در میان گذاشتم و او گفت انشاء الله خیر است . "

 در جایی دیگر  شهید پیر محمدی از فرماندهان زنجان در همین زمان تعریف میکند "پدر شهید که او نیز یک بسیجی بود  در منطقه سردشت نزدیک عید زمانی که ماموریت همه نیروهای زنجان تمام شده بود و باید به زنجان بر می گشتند ، اصرار کرد که در منطقه بماند و هر چه قدر که تاکید کردم او گفت که می خواهم در منطقه بمانم .  من نیز قبول کردم . افرادی که باید می ماندند مشخص شد .اما چندی نگذشته بود که او به پیش من آمد و با اصرار زیاد اسلحه خود را تحویل داد . من علت را پرسیدم . او مجددا اصرار کرد که باید به زنجان برگردم .  وقتی از او مجددا علت این تصمیم را پرسیدم  او گفت دیشب در خواب کسی به من گفت که پسرت به زنجان رفته است ، تو هم برگرد . من در آن لحظه تعبیر این موضوع را متوجه نشدم ولی بعدا خبر رسید که حاج میرزاعلی شهید شده است . "     

 آری پدر و مادر شهید  درست دریافت کرده بودند او با نیرو های تحت فرماندهی خود به منطقه هدف خود رسیده بود ولی به دلیل شهادت سردار شهید مهدی باکری و دیگر هم رزمانش در محاصره دشمن می افتد  . و به همراه خیلی از نیروهای خود همانند مولای خود حسین (ع)   به دست دشمن  در تاریخ 20/12/1363به شهادت می رسد . که بعد ها پلاک  و چند تکه از وسایل او به دست خانواده اش رسید به یاد او مقبره ای در مزار شهدای پایین  در شهرستان زنجان  درست شد.

 از او هم اکنون سه دختر و یک پسر  به یادگار مانده است .

از حسین اکتفا به نام حسین                نبود در خور مقام حسین

بلکه باید که خلق دریابند                      علت اصلی قیام حسین

زانکه بر پای کاخ محکم دین                   باشد از سعی و اهتمام حسین

بهر احیای دین شهادت یافت               زنده شد نام دین زنام حسین

                                                                        (همدانی)    آری امروز شهیدان پیام خود را گذاشتند و روی در روی ما بر زمین نشستند ، تا تشنگان تاریخ را به قیام بخوانند .

 برادر من از تو گفتم ، تو که رهرو حسین سالار شهیدان بودی ، تو که حمزه گونه شهادت را انتخاب کردی ، تو که دیدارت بهانه ای برای شکفتن گلهای احساس در باغچه کوچک قلب من بود . شما که پیوسته نگاهتان به سوی خدا بود ، هر روز گلها حدیث شما را در گوش یکدیگر نجوا می کنند . مگر می توان از شما سخن گفت و شما را سرود. دلتان آیینه دریا بود و نگاه پر فروغتان چون خون روشنایی در ستاره ها جاری بود هر روز با شبنم گلهای سرخ ایمان وضو می ساختید و به شوق وصل او در دشت های پر حادثه می تاختید به همت شما ما ماندیم ولی یکی از گلهای زیبای آن پژمرده شد .

                                                            تهیه و تنظیم از

                                                              برادر شهید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۵ساعت 11:47  توسط محمد رضا رستمخانی  | 

 
مدل لباس